Girls





















می ترسم ردپایی از تو به جا بمونه

و در عین حال

می ترسم حسرت ردپایی از تو بر دلم بمونه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط نقطه چین نظرات () |


من در حسرت خواب می مانم
در حسرت آنکه بیداری خواب باشد
حقارت
بی چیزی
و حتی حسرت خواب باشد
من در حسرت خواب می مانم
در حسرت آنکه بودن خواب باشد*
و نبودنم را ای کاش خواب می دیدم
من در حسرت خواب می مانم
در حسرت آنکه قامتم راست باشد
حسرت در وجود من به فاصله میان بودن و شدن است!
فاصله!!! میان بودن و شدن!!
ای کاش بودنم را خواب میدیدم و نبودنم خواب باشد!*

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

اگه تجربه ی گذشتت رو دوباره تکرار کنی دوباره به گذشته سر می خوری
بازگشت به عقب!
تو تجربه ای تکراری بودی که دوباره به تجربه کردنت تن دادم!
تجربه کردن آنچه که یکبار تجربه کرده ای چیزی جز پوچی نیست
و من به پوچی تن دادم!


خیلی وقته مهملاته بالا رو نوشتم
نوشتم تا خلاص بشم
خلاص ،از حس پوچی  ای که با رفتنت من و توش تنها گذاشتی
نوشتم تا دوباره قامت بکشم از زیر خاکستر وجودی که خود را با تو شریک میخواست
هرچند که از تجربه کردنت پشیمانم
اما حالا که دوباره قامت گرفتم دلم می خواست بودی
تا پیش قامت تو اعتراف کنم
که چه دوست داشتنی بودی!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٩ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

صبح یک روز دل انگیز بهاری

تلفن می کنی به یکی از دوستات و چیزایی ازش می شنوی

که از شدت شک وارده دهنت باز می مونه!!

و درست همون لحظه یه اس ام اس از کسی که صرفا تو لیست کانتکتاته

و سالی یک بار هم اونو نمی بینی و حتی باهاش حرفم نمی زنی

بدستت می رسه با این متن:

 

زندگی جیره ی مختصریست مثل یک فنجان چای

و کنارش عشق است

مثل یک حبه ی قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.

 

و تویی که قرار به همه ی زندگی شک کنی

دوباره رامش میشی!

 

می گن آدمو به جرم عشق از بهشت بیرون کردن

لابد از دنیا وقتی میندازنش بیرون که دیگه عاشق نباشه!

 

واسه عاشق نبودن باید اول حروم زاده شد

واسه عاشق نبودن باید اول دروغ گو شد

زندگی سادگی رو ازم گرفت،جاش حروم زادگی کاشت

زندگی صداقت رو ازم گرفت،جاش دروغ کاشت

اما عشق رو ازم نمی گیره و نمی دونم چرا!

شاید حالا حالاها باهام کار داره

شاید می خواد تخم نفرت و یکباره و بدرقم بکاره

تا یکسره بریم بهشت و

تو صف بهشتیا معطل نشیم!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۳ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

وقتی که چرخش یک نوار به جای آدم فکر می کنه!
طنین یک صدا به جای آدم حرف می زنه!
قلم یکی دیگه به جای آدم افاضه  می کنه!
وقتیه که یا دنبال یه همدرد می گردی
یا شهامت نداری!
شهامت اینکه یه فکر و تا انتها ببری!
 
 
کتابا رو ورق زدم
چیزی به کار دلم نیومد!
صدای ضبط و تا آخر بردم
سرم سنگین شد!
 
 
سرش همیشه پایینه و چشماش بظاهر درویش
اما شش دنگ هواسش جمع نگاههای بقیه
جلوت که راه می ره دوتا چشم پشت سرش تو رو می پان
یه جای خالی تو وجودشه که می خواد پرش کنه
تو جمع که وایمیسه حرف زدن
حواسش همش جمع اینه که چند نفر نگاش می کنن!
چشماش دنبال تو هست اما هواسش جمع تو نیست
سرش و می ندازه پایین و مؤدبانه یه کوچولو کنار وای میسه تا راه و براش باز کنی رد شه
اما تو خجالت و شرم چهرش می شه فهمید
که از تو یه نگاه می خواد، نگاه!
این که می گم تو،منظورم تو نیستی
منظورم هر کسیه جز خودش
 
زیباست،واقعا زیباست
اما یه گم شده داره
گم شده ای که می ترسوندم از اینکه تو رو به دستش بدم!
یه چیزی تو وجودش خالیه!
 
می دونی،
تازگیا منم شدم مثل اون!
یعنی احساس می کنم دارم می شم مثل اون!
و همین جاهاست که از اعتراف کردن خودم می ترسم و دلم می خواد پا به فرار بذارم!
جای خالیه وجودمو کسی قرار نبود پر کنه
چون اصلا جایی خالی نبود!
من بودم با یه دنیا ادعا
فکر می کردم که پر از تجربه ام
تجربه هایی که کلی حالیم کرده
کلی پختتم!
اما انگار به این زندگی اون قدرا هم نمی شه اعتماد کرد!
تجربه بهم گفته بود که هر موقع من من کنی
یه دام جدید سر راهته
و من
چه ناغافل گفتم من!

 
حالم از چاردیواریه اتاقم به هم می خوره!
پامو که می ذارم توش به تهی میرسم!
لب تخت که می شینم از پوچی سرشار می شم!

 
روزی که بهم گفتی ازدواج!گفتم نه!
گفتم اگه لحظه ای کنارم نباشی گمت می کنم!
 
 گفتم واسه بازیه آدم بزرگا حالا من خیلی بزرگم
تو باورم نکردی
به ناباوریت ایمان آوردم!
 
من به خودم شک کردم
اما انگار حق بدجوری با من بود!

 حصاری که همیشه ازش مینالیدی

 فقط ثانیه ای برداشتم بخشی از وجودم گم شد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*<اخوان ثالث>

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

همیشه مهربانترین دل      

     قربانیه مهربانترین دلها میشود

            و سکوت تداوم یک دوستی!

 برای دفاع کردن دیر است     

          دیگر گوشی شنوا نیست        

                همه ی چشم ها بینا شده اند!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٤ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

نقاشی کردن یک علاقه یعنی به تصویر کشیدن چیزی که وجود نداره!

می گن هنر وقتی به وجود آمد که انسان از آنچه که پیرامونش می گذشت رضایت نداشت

آسمان را رنگی دیگر می خواست و صداها،صدایی که او می خواست نبودند.

 

هنر عشق ورزیدن؟!

هیچ وقت نشد تا آخر بخونمش!

یه زمان قبول داشتم که عشق هنر و باید یادش گرفت

اما یاد گرفتن با خلق کردن دو چیز متفاوته

یه وقتایی یکی رو تا سر حد دیوونگی دوس داری

به مرور که می گذره تشنه ی لباش میشی

مکیدن انگشتاش!

اما یه وقتایی اجباری که نمی دونم از کجا میاد

وادارت می کنه سعی در خلق یک احساس کنی!

 

گاه باید به یک احساس سرد و خفته و بی روح

جامه ی عشق پوشانید و گاه

یک احساس گرم و بیدار، بر تو جامه ی عشق می پوشاند!

 

من،

      سر

           دوراهیم!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۳۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

همیشه وقتی با یه پسر بچه یا دختر بچه ی کوچولو بازی می کنی
نقش بازنده رو تو بر می داری
!
تا حالا شده دنبالش کنی؟
!
حتما، شده
!
و قطعا تو، خیلی یواش تر از اون چیزی که می تونستی دویدی

تا اون خوشحال بشه که نتونستی بگیریش
!
تا حالا شده،مگه نه؟

اونجا دیگه بردن تو معنی نمی ده
همه چیز خنده ی پایان کار اونه
!
اعتراف می کنم که

تو یازیه عشق من و تو اونی که ادعای بزرگیش شد من بودم
!
تو خدایی بودی که با همه ی عظمتش پیش من یه پسر بچه شد
!
یه پسر بچه که عشق طلب می کرد
!
تو خدا بودی و من چه می توانستم کرد؟
!
نه می شد بازی کرد،نه می شد نه گفت
!
چه می کردم؟
!
سرانجام بازی کردم

اما نقش بازنده را برداشتم
!
کمتر از آنچه که می شد، جولان دادم

که اگر می دویدم با تمام قوا
شاید(!) بازنده تو می شدی
!
ولی خنده ی پایان کار تو همه چیز بود

پس من، باختم!

                            .:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

گاه رفتن دیگر خدا نبودی
و من که عمری هراس از دست دادنت را داشتم
عذاب از دست دادنت،

دست از سرم برداشت!
تو که رفتی

طوق بندگی از گردنم برداشته شد
!

آزاد شدم ،

رها شدم ،

نفس کشیدم . . . !

گاه رفتن دیگر خدا نبودی ! ! !


موخره

شعر عنوان رو نمی دونم از کیه:

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم                    سینه مالا مال درد اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی در آرزویت عشق بازی                   مثل هرجنبنده ای من هم دلی درسینه دارم

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط نقطه چین نظرات () |

با تو هیچ خاطره ای خلق نشد
با تو هیچ تصویری ثبت نشد
با تو هیچ خیالی نقش نبست
با تو هر لبخند زود پژمرد
با تو جز اما چیزی نماند
غربت آغوش تو با تنم بیگانه بود
غربت آغوش تو با تنم بیگانه ماند
با تو من تنها شدم
جز به اما تن نداد این فکر من
در تو من اما شدم
...
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نقطه چین نظرات () |


Design By : Night Skin